کیمیاگر

خرید بک لینک
.آلماگل!اسبهای سپید از دشت رفتندبرف قلهها آب شدآمد پاییندر چالههای کوچکیزیر سم اسبهای سیاهگلآلوده شدآلماگل!به عشق شک نکنبه لبخندت میان آن همه رنجبه زنده بودن درختانسنگهاشک نکنبه اینکه جنین در شکم مادرشصدای تو را میشنودآلماگل!تو راز گلها را میدانیتو با روسری گلدارتبا لبخندتیک دشت را در سینهام رویاندییک باغ سیب را در رودخانه رها کردیآلماگل!قبرستان پر گل من!مرا در خودت دفن کنکه این قبرستاندیگر قبر خالی ندارد کیمیاگر...

ما را در سایت کیمیاگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 50 تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 22:33

زندگی نکرده که غلط نداره، باید زندگی کنی و زندگی کنی و اشتباه و اشتباه، تا بفهمی چی به چیه. بدیش اینه که این وسط ممکنه آسیب بزنی به بقیه. این باگشه. وگرنه خودت اگه اذیت بشی ایرادی نداره، اصلا درستش همینه که اذیت بشی. همین اذیتشدنه شکلت میده اگه لهت نکنه کامل البته. ترجیحم اینه که له بشم و مهربون، تا اینکه هیچی اتفاق نیفته و اروپایی زندگی کنم و بمیرم، سلفسنتریک و نچسب. آدم گرسنه، مهربونه حتی توی اوج گرسنگیش. آدم له شده از رابطه یا آدمی که دوستش داشته هم همینطور. توجه میکنه به آدما. آدما براش مهمن، احساسات، عواطف. وسط سفر بودیم و ایمیل تایید مدارکم رسیده بود. وسط خبر خوشحالی ترجیح داد بهم بگه که احساساتش عوض شده نسبت بهم. که دیگه مثل قبل نیستم براش. که حس میکنه که توی این سالها اون پیشرفت کرده و من از لحاظ هوش روانشناختی و احساساتی عقب موندهام و نمیتونم نیازهای روانی و عاطفیش رو برآورده کنم. گفت که نیاز به کسی داره که وقتی باهاش حرف میزنه، عکسالعمل نشون بده و نه اینکه سکوت کنه و با یکی دو کلمه، بحث رو ادامه نده. نگه «چه خوب» ، «نمیدونم» یا جوابای کوتاه. من همدلی و جوابای بلند میخوام. میخوام وقتی که حرف میزنم حس نکنم که با دیوار دارم حرف میزنم. گفت تو همیشه خودت رو میذاری جای من و جواب میدی، ولی من اینو نمیخوام. نیاز دارم که من رو درک کنی و از دید من ببینی مسائل رو.منم که در تمام اون مدت داشتم یه جادهی بلند رو رانندگی میکردم، به همهی حرفاش فکر کردم و دیدم که حق میگه. من هیچوقت آدم حرفزدن زیاد نبودهام. کلا آدم حرفبزنی نیستم. بیشتر ترجیح میدم بشنوم. و خب توی یه رابطه با کسی که مدام دوست داره حرف بزنه، حکم دیوار رو دارم. کیمیاگر...

ما را در سایت کیمیاگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: شنبه 9 دی 1402 ساعت: 13:04

 خواندم که افغانها را به باملند تهران راه ندادهاند. چیزی که از خود موضوع، بیشتر ناراحتم کرد، این بود که خبری از استوریها و ریتوییتها نبود. خبر را دوست افغانیام شیر کرده بود. یاد این افتادم که چند ماه پیش، وقتی خودم را زیر توییت مسئولان اسپانیایی جرواجر میکردم، طرفداران مسئولان به من میگفتند که چرا توقع داری این مسئول در مورد ایران یا آفریقا نظر بدهد و حمایت کند؟ اینطوری بود که خب شما همیشه غرق در گه بوده و هستید، پس خودتان کار را دربیاورید و ما را با دردهایتان مشوش نکنید. انگار که دور بودن و رنگیبودن مجوزی باشد برای در گه بودن و تو باید آن را بپذیری یا خودت تنهایی کاری کنی. یاد آن جملهی خبرنگار اروپایی افتادم که این مهاجران اوکراینی، چشم آبی و بورند. مهاجران تیره و تار نیستند. حقشان آوارگی نیست. ولی یک افغانی اگر به یک مرکز خرید نرود هم طوری نمیشود. دارم تهرانیهایی را تصور میکنم که پشت افغانیهای باملند، میشنوند و میبینند که چه اتفاقی افتاده، نگاهی از سر رحم کردهاند و وارد شدهاند تا فیلم ببینند یا پیتزا بخورند.ریدم به این طبقهبندیای ذهنی آدمیزاد.  کیمیاگر...

ما را در سایت کیمیاگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 108 تاريخ: شنبه 26 فروردين 1402 ساعت: 12:49

صفحه بندی